دکتر میرجلال الدین کزازی

سخنی با سفرنامه‌نویسان جوان 
 

گفته آمد  رسم و راه من این است که در سفرهایی که چندین روز به درازا می‌کشند، یادداشت‌هایی از آنچه در این سفرها رخ داده است، فراهم آورم؛ اما پس از بازگشت، آنها را در سفرنامه‌ای سامان نداده‌ام و سرگذشت گرد و گشت خویش را ننوشته‌ام.
یکی از انگیزه‌های بازدارنده، شاید بی‌زمانی بوده باشد و انبوهی کارهایی که به انجام می‌بایستند رسید. نیز شاید آن شور و شکفتگی، آن انگخیتگی و افروختگی درونی که بایسته‌ نوشتن سفرنامه است، به هنگام بازآمدن از این سفرها، آنچنان در جان و نهان و دمان، مردافکن و شکیب‌شکن نبوده است که بندر هر بهانه  بازدارنده را فرو بدرد؛ هر پرهیز و پروا را در پای در سپرد و مرا بر کامه‌ من، بدان جای بکشاند و ببرد که دست به سوی خامه دریازم و به نوشتن بیاغازم و دفتری نو  را  پیرنگ (=طرح) دراندازم.
 به همان‌سان که بارها  گفته ام و در کتاب «در بند ترفند»نیز به چاپ رسیده است؛ در آفرینش هنری، کار با دل است، نه با سر. کار سر اندیشیدن است و برنامه ریختن و ساز و سامان دادن.
 به وارونگی، کار دل‌انگیختن است و افروختن و برنامه‌های سر را آشفتن و در بافته‌ها و ریسیده‌های آن را یک به یک، پریشیدن. نوشتن سفرنامه نیز مانند هر کاری دیگر هنری و آفرینشی، در پیوندی است تنگ با دل و دستخوش بندها و ترفندهای آن.
 حتی خداوند دل نیز آنچه را دل می‌خواهد و می‌تواند کرد، نمی‌تواند دریافت و دانست. و از این روی، بدان چرایی‌ها که به که دارهای شگفت و نابیوسان و اندیشه‌سوز دل باز می‌گردد، پاسخی بهینه و برگزیده و گمان شکن نمی‌تواند داد.
و اما اندرز به جوانان نوسفر
اندرزی که در این زمینه به جوانان ایرانی می‌توانم داد، دو گونه می‌تواند بود: یکی فراگیر و فراخ و دیگری ویژه و تنگدامان که تنها سفرنامه‌نویسی را در بر خواهد گرفت.
 اندرز (=توصیه) فراخ و فراگیر من آن است که در کردوکارهای هنری و آفرینشی، ناشکیب و شتابزده نباشند. زیرا شتاب و ناشکیبی، به یکبارگی، با سرشت و ساختار آفرینندگی و هنرناساز است و آن را به بیراهه در می‌اندازد و توان و توش و جنب وجوش و کش و گوش هنری را، در کسی که شاید روزگاری هنرمندی بزرگ بتواند بود، به هرز و هدر می‌برد و خام و خموش، آنچه را به شکفتگی و شگرفی و شگفتی می‌باید انجامید، می‌پژمرد و می‌افسرد و در پای پویه‌ای شتاب‌آلود و نابهنگام و بی‌فرجام، فرو می‌سپرد.
 هنرمند آفرینشگر، به پیمانه‌ای می‌ماند که به ناچار، نخست درآکنده و سرشار می‌باید شد؛ آنگاه که در آکند و لبالب گردید، فرو می‌تواند ریخت و هنگامه‌ای از شوروشرار و تاب و تب بر می‌تواند انگیخت و این امید و نوید را در دل هنردوستان پدید می‌تواند آورد که مگر هنرمندی آفرینشگر سر بر افراخته است و «طرحی» نو درانداخته است.
 هنرمندی که اگر به شایستگی از توانش‌ها و مایه‌های نهفته در نهادش بهره بتواند برد و آنها را به درستی در کار بتواند آورد، به گفته‌ آن هنری مرد روزگاران و شگرف‌ترین شگفتی کاران، شاید آسمانه‌ آسمان را نیز در بتواند شکافت و به  یاری هنر رهانندۀ بندگسل، دل از جهان آب و گل بر بتواند کند و به جان، راهی به آستان جانان بتواند یافت و به جاودانگی بتواند رسید.
 پیمانه، اندک اندک و آرام آرام، در می‌آکند و به سرشاری و لبریزی می‌رسد؛ اما در آن هنگام که لبریز و سرشار شد، خیزش و انگیزش و فرو ریزش، به یکبارگی و ناگاهان انجام می‌پذیرد و آنچه تا آن زمان در پرده‌ پوشیدگی نهان مانده بود، دنان(بیتاب، بیوار)و دمان، از ژرفای ناخودآگاهی و نهاد، بر می‌جوشد و به رویه‌های خودآگاهی و یاد می‌آید و راه را بر پیدایی و پدیدآیی آفریده‌ هنری، هموار و فراخ، بر می‌گشاید.
 

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی